از چند سال پيش كه دورهي كارورزي دانشگامو توي يه سازماني(نيمه خصوصي- زير نظر شهرداري)
گذرونده بودم، جذب شدن توي اون سازمان يكي از آرزوهام شده بود. چون به معناي واقعي اداره
بود و همه چيزش از روي حساب كتاب بود. واقعاً افرادي كه اونجا مشغول بودن درست سرجاشون
نشسته بودن و به قول معروف كارو به كاردان سپرده بودن.
كلي سعي كردم كه جذب اون سازمان بشم، با پارتي(البته به خاطر نداشتن پارتي كارم درست نشد!)
بدون پارتي به هر دري زدم كه اون جا مشغول به كار بشم، اما نشد كه نشد!
تا اينكه هفتهي گذشته بنا به پيشنهاد يه بنده خدايي، با نااميدي رزومهمو براشون پست كردم. و
در كمال ناباوري ديروز براي مصاحبه باهام تماس گرفتن!!!
با ورودم به اونجا متوجه شدم كه كليه افرادي كه قبلاً اونجا كار ميكردن(مدير و معاون)
همگي عوض شدن و افراد جديدي اومدن فقط اطلاعات جلوي در، خدمات، منشي و مسئول دفتر
همون قديميها بودن. ديگه اون نظم و صلابتي كه قبلاً اونجا بود ديده نميشد.
بعد از مصاحبه و صحبت با يكي دونفري كه باهاشون سلام و عليك داشتم متوجه شدم كه اونجا
تحت پوشش دولت دراومده و از حالت نيمه خصوصي به حالت دولتي دراومده.
به به!!! چقدر كف اتاقا ميشه آشغال پيدا كرد!!! چقدر كارمندا الكي از اين اتاق به اون اتاق ميكنن!!!
اصلاً كار ميكنن؟!!
يعني اون همه تغيير بخاطر اين بوده كه تحت پوشش دولت دراومده!!!
چرا يه بخش نيمه خصوصي با اون همه جذابيتش اين چنين تغيير ميكنه؟يعني وقتي دولتي
ميشه اينطوري ميشه؟!
حالا ديگه برام فرقي نميكنه كه اونجا جذب بشم يا نشم، ديگه اونجا كار كردن برام آرزو نيست.
چقدر دنيا و كار دنيا عجيب غريبه!!! وقتي براي رسيدن به چيزي تلاش ميكني ازت فاصله ميگيره
اما وقتي رهاش ميكني ميان سراغت، اما وقتي ميياد كه ديگه برات جذابيت نداره.
نميدونم! شايد زياد تلاش كردن، انرژي و جذابيت موضوع رو كم ميكنه!