چه روز قشنگی امروز :)
امروز برف تهرون سفید پوش کرد، یه بار دیگه خدای خوب و مهربون نعمت قشنگ و پر از احساسشو
بهمون بخشید.
چقدر دلم میخواست الان زیر برف، توی پارک و خیابون قدم میزدم و نرمی و لطافت برفُ حس میکردم.
امیدوارم تا عصر که تعطیل میشم برف همچنان بباره.
ای برف زیبا و دوست داشتنی تا عصر همچنان ببار تا من بیام. ;)
ردپای خوبان را از کوچه خاطراتم نخواهد شد.
ميكنم، هزار تا راه حل پيشپام ميذارم، اين كارو انجام ندم يا اون كارو بكنم بهتره،
آخرش چي ميشه؟!!!
خلاصه اينكه كلي تو ذهنم طرح ميريزم و سبك سنگينش ميكنم تا بتونم اون موضوعو حلش
كنم. آخر كار هم وقتي كه اون موضوعو تو ذهنم حل ميكنم، نميدونم چرا توخيالم خودمو
ميبينم كه دارم يه سيب سرخ بزرگيو گاز ميزنم. خيلي برام جالبه ناخواسته و بياختيار يه
سيب بزرگو دارم گاز ميزنم و ميخورم. جالبتر اينكه اندازهي گازي كه به سيب ميزنم
خيلي بزرگتر از استاندارد دهنمه :)
واي چه سيب خوشمرهاي، دلم آب افتاد.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجیه، پر از رنگ و بو .این دوستها جون می ده برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن. برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.
برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دن. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می شینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دونی چرا باقی چای که مونده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شه رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می ده که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمونی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی
----
رابطه دوستی های شما از کدوم نوعه !؟
همچون كسي كه دل برنميكند از در خانه
مينگري همچون كسي كه انتظار ميكشد و نميبيند
تو زميني هستي كه درد ميكشد و دم برنميآرد
خروشها و خستگيها داري
حرفها داري
گام برميداري به انتظار
عشق، خون توست.
چزاره پاوزه
من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پردوست،
بر درش برگ گلي ميكوبم.
روي آن با قلم سبز بهار مينويسم:
خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد خانه دوست كجاست؟
همين!
اما كسي دارد
بيوقفه
در ضلع شمال غربي بدنم
تبلا مينوازد!
...
فقط ساده سلام كرده بوديها؟!
ولي
همچنان تبلا...!
هوا دارد رو به سمت تاريكي ميرود
شمعي روشن
و
دفترم را ولو ميكنم
روي تنهايي!
شمع دارد قاپ پروانه را ميدزدد!!
...
داستان شروع ميشود:
Once upon a time
بوي عشق سوخته
تنهاييام را پر ميكند...!
پيش پيش لا لا پيش پيش لا لا...
خوابش نميبرد ديگر!
چه كارش كنم؟!
نميتوانم كه بكشمش!
بچه است خب!
هر كاري ميكنم تا حواسش را پرت كنم
و بخوابانمش، نميشود!
اين نصفه شبي گريه اش گرفته!
بيقراري ميكند.
بهانهات را ميگيرد!
ميگويد دلش تنگ شده!
نميدانم چه كار كنم؟!
از دوري تو
خوابش نميبرد
كودك بيقرار درونم!!!
امروز شوق فردا داریم و حسرت دیروز را. اما امروز زیباتر از فردا و دیروز است...
دوستم بدار شاید فردایی نباشد.
پ.ن: تبلا: نوعي ساز كوبهاي
چرا واضح و شفاف حرف نميزنه؟! چرا و چراهاي ديگه، چرا........
كاش آدما انقدر جرأت داشتن كه واضح حرف ميزدن، كاش وقتي حرفي دارن
رك و پوست كنده به طرف مقابلشون بگن.
با حرف كه بهتر ميشه گفت تا با نگاه!
بابا اصلاً فك كن طرفت خنگه تا واضح نگي نمي فهمه!
چرا با نگاهت اونو سركار ميزاري؟ صريح و واضح بگو، حرفتو بزن هم خيال خودتو راحت كن
هم خيال اون بابارو!!!
ممكنه وقتي حرفتو و احساستو ميگي طرف ناراحت بشه، اما به خدا يه بار گفتن
خيلي بهتره كه يه عمر خودش بخواد نگاهتو و سكوتتو ترجمه كنه و يه عمر ذهنش مشغول بشه.
مرگ يه بار، شيون هم يه بار.
كاش توقع نميداشتيم كه طرف مقابلمون علم غيب داشته باشه.
" آن روز كه همه بدنبال چشماني زيبا هستن، تو به دنبال نگاهي زيبا باش.دكتر علي شريعتي"
تعطيلي وسط هفتهي گذشتهرو به آخر هفته وصل كرديم و با جمعي از دوستان
به شهر كويري يزد رفتيم.
اين سفر اولين تجربهي من به يه شهر كويري بود. ميتونم بگم تجربه فوقالعادهاي بود.
اصلاً فك نميكردم يه شهر كويري بتونه انقدر منو مجذوب خودش كنه.
هميشه فك ميكردم يه شهر كويري كه بدون سرسبزي و گياهٍ برام جذابيتي
نداره و فقط ٍ فقط آسمونٍ شب كوير قشنگه، چون كلاً از خاك بدم ميياد.
اما با ديدن يزد كلي نظرم راجع به شهرهاي كويري و كوير عوض شد.
چقدر شهر كويري قشنگه، آسمونش و آثار قديمي به جا مونده آدمو ميبره به دور دستا.
با اينكه ما توي كوير نبوديم و توي شهر بوديم اما كلي حال و هواي كويرو داشت.
چه خيال انگيز و با شكوه بود! با ديدن شهر و مناظر خارج شهر سراپا حس بودم و سكوت.
سكوت ميكردم تا بشنوم حرفاو احساساتي كه در سكوت گفته مي شدن،
چرا كه همهي اون حرفا و احساسات تازه بودن و زيبا.
احساسي كه در خاك ديدم فوقالعاده بود و چه خيالانگيز. احساس و خيالي
متفاوت! واقعاً كه چه بهجا گفته دكتر شريعتي كه" در كوير تنها چيزي كه ميرويد، خيال است."
تازه اين همه حس و خيال متفاوت از يه شهر كويري بود، اگه خود كويرو ميديدم چي ميشد؟!!!
شبهاي يزد كه ديگه محشر بودن. آسمون صاف و پر از ستاره.
خيلي وقت بود كه آسمونو اونقدر قشنگ نديده بودم.
روزا صاف و آبيٍ آبي و شبا صاف و پر از ستاره كه ماه مثل يه توپ پرنور توي آسمون فرمانروايي
ميكرد.
آب و هوا و آرامش مردمان يزد و بودن در جمع دوستان، همه دست به دست هم دادن تا براي
چند روز از مسؤليتا و دلمشغوليهاي روزانه به دور باشم و با آرامش خيال چند روزي رو بگذرونم.
در كل سفري بسيار متفاوت و فوقالعادهاي بود.
گذرونده بودم، جذب شدن توي اون سازمان يكي از آرزوهام شده بود. چون به معناي واقعي اداره
بود و همه چيزش از روي حساب كتاب بود. واقعاً افرادي كه اونجا مشغول بودن درست سرجاشون
نشسته بودن و به قول معروف كارو به كاردان سپرده بودن.
كلي سعي كردم كه جذب اون سازمان بشم، با پارتي(البته به خاطر نداشتن پارتي كارم درست نشد!)
بدون پارتي به هر دري زدم كه اون جا مشغول به كار بشم، اما نشد كه نشد!
تا اينكه هفتهي گذشته بنا به پيشنهاد يه بنده خدايي، با نااميدي رزومهمو براشون پست كردم. و
در كمال ناباوري ديروز براي مصاحبه باهام تماس گرفتن!!!
با ورودم به اونجا متوجه شدم كه كليه افرادي كه قبلاً اونجا كار ميكردن(مدير و معاون)
همگي عوض شدن و افراد جديدي اومدن فقط اطلاعات جلوي در، خدمات، منشي و مسئول دفتر
همون قديميها بودن. ديگه اون نظم و صلابتي كه قبلاً اونجا بود ديده نميشد.
بعد از مصاحبه و صحبت با يكي دونفري كه باهاشون سلام و عليك داشتم متوجه شدم كه اونجا
تحت پوشش دولت دراومده و از حالت نيمه خصوصي به حالت دولتي دراومده.
به به!!! چقدر كف اتاقا ميشه آشغال پيدا كرد!!! چقدر كارمندا الكي از اين اتاق به اون اتاق ميكنن!!!
اصلاً كار ميكنن؟!!
يعني اون همه تغيير بخاطر اين بوده كه تحت پوشش دولت دراومده!!!
چرا يه بخش نيمه خصوصي با اون همه جذابيتش اين چنين تغيير ميكنه؟يعني وقتي دولتي
ميشه اينطوري ميشه؟!
حالا ديگه برام فرقي نميكنه كه اونجا جذب بشم يا نشم، ديگه اونجا كار كردن برام آرزو نيست.
چقدر دنيا و كار دنيا عجيب غريبه!!! وقتي براي رسيدن به چيزي تلاش ميكني ازت فاصله ميگيره
اما وقتي رهاش ميكني ميان سراغت، اما وقتي ميياد كه ديگه برات جذابيت نداره.
نميدونم! شايد زياد تلاش كردن، انرژي و جذابيت موضوع رو كم ميكنه!
ادامه مطلب
ميوفته. وقتي دو سرزمين مصر و كنعانو با هم مقايسه ميكنم، كلي تفاوتهاي بارز بين اين دو
سرزمين وجود داره! كنعاني ها همه مسلمان هستند و خداپرست و دينشان كاملتر از مردم
سرزمين مصره، مردمي كه خداشون مجسمهست.
مصريها همه قانونمندن و زندگي خوب و مدرني دارن! همهي برنامههاشون هماهنگ شدس،
در واقع علم با زندگيشون عجين شده، اما سرزمين و مردمان كنعان هيچكدوم از اين
مشخصههارو ندارن!
در واقع اگه در شرايط فعلي امريكا و افريقارو هم با هم مقايسه كنيم، شايد بهتر باشه
ايرانٍخودمون بگم! خيلي تفاوت دارن! اين كجا و آن كجا!!!!
مگه نه اينكه ميگن به هر مطلب تازهاي كه بشر دست پيدا كرده، توي قرآن به اون اشاره شده،
خوب چرا مسلمونا به واسطهي دين كاملي كه دارن به پيشرفت امريكاييها و ... نرسيدن؟!
مگه نه اينكه ما مسلمونيم و دينمان كاملترين، نابغه هم كه ماشاءالله زياد داريم، خوب چرا مثل
امريكا به پيشرفت نرسيديم ؟!
يعني دين مانع پيشرفت انسان ميشه؟ دين مانع ميشه كه انسان ترقي كنه؟!!
آخه ديگه اون ديني هم كه خدا گفته، توي كشور اسلاميمون يافت نميشه!!!!!!!
نه دين، نه پيشرفت!!!! حالا پيدا كنين پرتفال فروشو!!!
با سرعت هر چه تمامتر ميخوان از ايستگاه بيان بيرون و از زير زمين نجات
پيدا كنن، شايد هم ميخوان با سرعت زيادشون يه جورايي سرعت كم و فواصل
طولاني قطارهاي مترو رو جبران كنن!!!
به قدري خروجي ايستگاه ميرداماد شلوغه كه براي خروج از ايستگاه تقريباً
چيزي حدود 15 دقيقه طول ميكش.
ديروز هم طبق روال هميشگي براي رفتن به كلاس، سوار مترو شدم.
به خروجي ايستگاه ميرداماد كه رسيدم احساس كردم بهتر ميشه حركت
كرد، حداقل جلوتو ميتوني ببيني!!!
كمي جلوتر كه رفتم ديدم چند تا پليس ايستادن و به مردم ميگن از سمت
راست حركت كن.
با خودم گفتم، پس بخاطر بودن پليس كه مردم مرتب حركت ميكنن و هركي
تو خط راه خودش حركت ميكنه!!! از بودن اون همه نظم كلي ذوق كردم و
وقتي ديدم تا انتهاي خروجي كه به ترمينال اتوبوسهاي واحد ميرسه مردم
همچنان نظمو رعايت كردنو توي خط خودشون، از سمت راستشون حركت
ميكنن به آيندهي شهرم اميدوار شدم.
ديروز براي خروج از ايستگاه ميرداماد تا ترمينال اتوبوسراني 7 دقيقه بيشتر
زمان نبرد، حدود 1/2 دفعات قبل.
چقدر نظم خوبه!!! دوسش دارم يه عالمه :)
شايد اين بدان معناست كه پايان نماز، آغاز ديدار است.
"دكتر علي شريعتي"
وقتي با دوستاش توي حوض بود همش به رودخونه فك ميكرد به اينكه بالاخره
يه روز ميره پيش رودخونه تا ديگه هر دوشون تنها نباشن،
اما وقتي ديد قرار ببرنش به دريا، يه غمه بزرگي به اندازهي دريا تو دل كوچيكش نشست!
واي خوش به حالت ماهي كوچولو!!! كاش ميشد مارو هم ميبردن دريا!!! از اين بهتر نميشه!!!
درسته كه دريا از رودخونه بزرگتره، اما ماهي دلش پيش رودخون بود، اون
رودخونهرو دوست داشت.
ماهي كوچولو: كاش تورٍ صيادي كه قراره منو ببره به دريا سوراخ ميشد
و اصلاً ديگه زنده نميموندم!!
كاش، صياد رودخونه ميومد سراغم،كاش اون زودتر از صيادٍ دريا منو صيد ميكرد!!!
كاش و اي كاش.......
عشق بازي به همين آساني است...
که
گلي با چشمي
بلبلي
با گوشي
رنگ
زيباي خزان با روحي
نيش
زنبور عسل با نوشي
کار
همواره باران با دشت
برف
با قله کوه
رود
با ريشه بيد
باد
با شاخه و برگ
ابر
عابر با ماه
چشمه
اي با آهو
برکه
اي با مهتاب
و
نسيمي با زلف
دو
کبوتر با هم
و
شب و روز و طبيعت با ما
عشق
بازي به همين آساني است...
شاعري
با کلمات شيرين
دست
آرام و نوازش بخش بر روي سري
پرسشي
از اشکي
و
چراغ شب يلداي کسي با شمعي
و
دل آرام و تسلا
و
مسيحاي کسي يا جمعي
عشق
بازي به همين آساني است...
که
دلي را بخري
بفروشي
مهري
شادماني
را حراج کني
رنجها
را تخفيف دهي
مهرباني
را ارزاني عالم بکني
و
بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره
عشق به آنها بزني
مشتريهايت
را با خود ببري تا لبخند
عشق
بازي به همين آساني است...
هرکه
با پيش سلامي در اول صبح
هر
که با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر
که با خواندن شعري کوتاه با لحن خوشي
نمک
خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه
سالم کالايي ارزان به همه
لقمه
نان گوارايي از راه حلال
و
خداحافظي شادي در آخر روز
و
نگهداري يک خاطر خوش تا فردا
در
رکوعي و سجودي با نيت شکر
عشق
بازي به همين آساني است...
نميدوني چه كار كني! نه ميتوني حرفي بزني نه ميتوني كاري بكني.
فقطٍ فقط بايد منتظر باشي تا ببيني چي پيش ميياد.
تا خواب قبلي داشت يادم ميرفت، اين يكي اومد سراغم.
اي بابا دست از سرم بردار، چي ميخواي از جونم! توي بيداري اين همه بهت فك ميكنم
بس نيست كه توي خواب هم دست از سرم برنميداري!
اما نه، دلخور نشو، درسته كه سخته اما واقعاً قشنگه.
خوابش كه انقدر قشنگ بود واي به حال بيداريش!
فقط ميترسم زود دير بشه!!!!
دلت نميآيد، بر ميگردي و
دوباره سلام ميكني.
خونههامون پُر نرده، پشت هر پنجره پرده
قفسا پُر پرنده، لباي بدون خنده
چشما خونهي سواله
مهربون شدن محاله
نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي
كاش تو قحطي شقايق
بشينيم توي يه قايق
بزنيم دلو به دريا
من و تو تنهاي تنها اونقده ميريم كه ساحل
از من و تو بشه غافل
قايقو با هم ميرونيم
اونجا تا ابد ميمونيم
جايي كه نه آسمونش نه صداي
مردمونش نه غمش نه جنبجوشش نه گلاي گلفروشش
مثل اينجا آهني نيست
پس ببين يادت بمونه كسيام اينو ندونه
زنده بوديم اگه فردا
وعده ما لب دريا
خطي كشيد به روي تصاوير عقل و عشق،
خطي ديگر به روي قاعدهها و مثالها،
خطي ديگر كشيد به قانون لحظهها، زمانها، سالها،
خطها به هم رسيدند و به يك جمله ختم شدند:
"با عشق ممكن است تمام محالها"
به روي خودش نياره. بخواد وانمود كنه كه همه چيز داره به خوبي و خوشي
ميگذره.
وقتي اشكاتو قورت ميدي، شوري اشكات به تلخي روزگار هم اضافه ميشه،
اونوقته كه دلت ميخواد بتوني جمعو نديد بگيري و هاي هاي گريه كني.
دمه غروباي پاييز بهترين بهوونه براي آدماي بيدله، كه بدون بهانه، بهانهگيري
كنن و با خودشون خلوت كنن.چشمم كه به آسمون و درختا افتاد باز همون فكر و
خيال هميشگي اومد سراغم، دلم گرفت و چشام پره اشك شد، سعي كردم
خودمو كنترل كنم و اشكامو قايم كنم، اما اين دفعه خيلي برام سخت بود، آخه يه
بار، دوبار، ده بار، صدبار! چندبار؟ تا كي؟؟؟؟؟
اما اينبار آسمون دستمو گرفتو ياريم كرد، طفلك اون به جاي من باريد و منو سبك كرد.
چه بارون قشنگي و به جايي. واقعاً اگه نباريده بودي نميدونم چي ميشد.
هواي لطيف، نمنماي بارونو نفس عميق كشيدن، كمك ميكنن كه برگردي
توي جمعي كه بودي.
